دلتنگي ـ سيدمحمدعلي آلمجتبي
دلتنگي ـ سيدمحمدعلي آلمجتبي
دلم ميگيرد از دست كبوترهاي قلّابي
كه ميگردند گرد بام با پرهاي قلّابي
به آب و دانه مشغولند، گفتي زندهي عشقند؟
نميبازند در پاي كسي سرهاي قلّابي
چو نيرنگ است، بيرنگي چه معنا ميدهد؟ اي دل:
نميبيني كه صد رنگاند دلبرهاي قلّابي
شبي صد بار اين بنبست را در ميزنم يكيك
و از هر خانهاي وا ميشود درهاي قلّابي
مرا بگذار و بگريزم از اين شهر و از اين كوچه
و از اين خانه با مشتي برادرهاي قلّابي
و سر بر چاه بگذارم، شبيه مردِ تنهايي
كه ميناليد از دستِ ابوذرهاي قلّابي