امشب به آهی بپوشان چشمان بارانیم را-سیدمحمدعلی آل مجتبی
امشب به آهی بپوشان چشمان بارانیم را
باشد که ساحل نبیند موج پریشانیم را
آیینه سوزی کن ای مه ، با هرم خورشیدی امشب
بگذار من هم بسوزم فردای حیرانیم را
حسرت نشین دلم بود ، با خون سرخ م هماهنگ
آبی که می شوید اکنون از شرم پیشانیم را
در شهر ما قحط لیلی ست ، هرچند مجنون ترینم
گم کرده ام در خیابان ، عشق بیابانیم را
یک دشت گرگ و شبی سرد ، هیهات از این باد نامرد
پیچیده با دست غارت ، شولای چوپانیم را
زخمی فصل هبوطم ، عمری اسیر سکوتم
در پرده باید بگویم ، اسرار پنهانیم را
دیگر نکن شروه خوانی ، کفر است اینجا سرودن
باور ندارند مردم، بانگ مسلمانیم را
آل مجتبی.