چشمم نباید که می شد آن روز درگیر چشمت-سیدمحمدعلی آل مجتبی
چشمم نباید که می شد آن روز درگیر چشمت
تا اینکه خونین نمی شد در زیر شمشیر چشمت
آرش ترین پهلوانی ، با آن کمان کشیده
تنها بلوط کهن ، دل ، آماج تک تیر چشمت از
می لرزد از ترس خشمت ، خرگوش بی خواب چشمم
آهو گریزان این دشت ، از هیبت شیر چشمت
بردی به دردی دلم را ، دیوانه کردی دلم را
بستی به مردی دلم را ، محکم به زنجیر چشمت
با آن دو قاب ستاره ، یا نه.... قرآن دو خورشید
تقدیر من زیر و رو شد در تحت تأثیر چشمت
تردید دارم بگویم «دریا چمن» می نماید
رنگین کمانی نشسته است ، در قاب تصویر چشمت
چشم تو مینای ناب ست ، خمخانه ای از شراب ست
«خیام» محتاج جام ست ، از ساقی پیر چشمت
چشمت شراب معطر ، لبهات قند مکرر
«حافظ» غزل را گرفته ، روزی ز تعبیر چشمت
آل مجتبی