شب فراگير شد يكي در زد ـ سيد محمدعلي آلمجتبي
شب فراگير شد يكي در زد ـ سيد محمدعلي آلمجتبي
شب فراگير شد يكي در زد
تا رسيدم دو بار ديگر زد
تا به او روبرو برو شدم گفتم:
آفتاب از كدام سو سر زد
گفتم اكنون كه آمدي بنشين
تا بگويم چگونه او پر زد
با سه تارم چهارگاه زدم
او گرفت و سه گاه بهتر زد
بعد از آن اصفهان و راه عراق
شور وانگه بيات آذر زد
رعشه بر تار و پود من افتاد
لحظهاي كه به سيم آخر زد