شعر كلاه ـ سيد محمدعلي آلمجتبي
يا حرف هم نفهميده، يا خطمان بد است
يا مرز بين ذهن و زبان مرز بيحد است
در اين بزرگراه به كس ميرسد كسي؟
وقتي تمام جاده پُر از خط ممتد است؟
شاعر براي خط زدن واژهها كمي
مابين خود و خط جديدش مردد است
ديگر كتاب خاطرهها خطخطي شده
خط بر تمام جامعه در رفت و آمد است
از خط كه بگذريم يكي جيغ ميكشد
كاغذ، قلم،كلاه و شاعر مردد است
حالا كلاه شال قضاوت به گرنش
بايد چنين شود و چنانش «نبايد» است
اين پلكان شعر كجا ميبرد تو را
رفتن به سمت دره سقوطي مجدد است
من لج نكردهام به خدا شعر، شعر نيست
گفتن به شيوهاي كه مخاطب نفهمد است
اكنون بيار تار، بخوان يك غزل كه ما
از هرج و مرج شعر زمان حالمان بد است